تبليغاتX
عشق من


عشق من

اگریک پاک کن بودم  تمام بدی های  دنیا رو پاک می کردم 

اگر جوهر قلمی بودم روی تمام قلب های دنیا می نوشتم 

زندگی یعنی دوست داشتن هم دیگه 

اگه مداد تراش بودم تمام مدادای  دنیا رو برا نوشتن 

صداقت تیز می کردم 

اگردفتری بودم به همه ادما فقط اجازه می دادم 

خوبی ها رو روم یادداشت کنن 

اگر غلط گیر بودم بر روی کینه و نفرت ها خط می کشیدم

تا هیچ وقت در دل ها راه پیدا نکنه


+نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت2:14توسط آوا | |

وقتی همه چیز غریب می شود 

از دست های ماه بالا میروی

دور می شوی 

از ادم هایی که

نقش خود را فقط برای عشق 

بازی می کنند 

حتی  کلماتی که روی کاغذ ردیف میشوند 

تازه یادشان می اید 

چقدر بدهکار چشمان تو هستند................

تازه به عرض خیابان رسیده ای همه کلمات را

ردیف می کنی : کلمات بی پناهی که از چشم های تو 

رنگ و لعاب می گیرند

اما باز هم مثل همیشه 

شعری ناتمام برایت باقی مانده است .............................

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت19:8توسط آوا | |

اب بود باد بود ساحل از اوازه دریا شاد بود

یا که مثل من کسی در ساحل تنها نبود

خانه ایی ساختم با شنه های نرم

خانه ام چاه ودر دیوار داشت

پشت بام  وپله  وانبار  داشت

با صدف یک حوض کوچک ساختم

چند ماهی در ان انداختم

ناگهان موج امدو خانه ی ارزوهایم ویران شد

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت18:53توسط آوا | |

کاش چون پاییز بودم

پاییزی که برگ ها در ان کم کم زد می شدن

امروز دلم گرفته باز هم مثل روزهای دگر

که نا امیدی به دلم باز گشته

نمی دانم کی این امید بار دگر به قلبم باز می گردد

چه می شد اگر باز خوشحال میشدم مثل گذشته

اه ای خدا

چرا هر روز هر ماه هر سال این چینین در انتظارم

می گذاری  ایا منم از این زندگی سهمی ندارم

اگر دارم پس کمکم کن جز تو کسی را ندارم

پس در روزهای نا امیدی امیدی بده

اه و باز هم اه

از این ادم ها که فقط زمان یاس نا امیدی یادی از تو می کنن

این بار هم مثل همیشه رو به سوی تو می کنم

کمکم کن تنها تویی پنا هگاه من

امروز از همه روزها غمگین ترم

اما عشق تو مرا ارامشی ست



+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت17:57توسط آوا | |

Night Melody Upload


     دریک شهر بازی پسرکی سیاه پوستبه مرد بادبادک

    فروشی نگاه می کرد که از قرارمعلوم فروشنده مهربانی بود

     بادبادک فروش یک بادبادک قرمزرا رها کردتادراسمان اوج بگیرد

      به دین وسیله جمعیتی از مشتریان جوان راجذب خود کرد

        سپس بادبادک ابی و همین طوربادبادک زردو بعداز ان یک بادبادک

       سفید را رها کردبادبادک ها سبک بال به اسمان رفتند واوج

        گرفتندو ناپدید شدند پسرک سیاه پوست هنورز به تماشای

       ایستاده بود و به یک بادبادک سیاه خیره شده بودتا اینکه

        پس از لحظاتی پرسید:اقا اگر بادبادک سیاه را رها می کردید

       بالا تر می رفت مرد بادبادک فروش لبخندی به روی پسرک زد

        و با دندان بادبادک سیاه را که گرفته بود برید بادبادک اوج گرفت

        و به اسمان رفت و بعد به پسرک گفت ان چیزی که باعث اوج

         گرفتن بادبادک می شود رنگ ان نیست بلکه چیزیاست که درون

         خود بادبادک قرار دارد .رنگ ها.........تفاوت ها..............مهم

         نیستند مهم درون ادم است چیزی که درون ادم هاست

           تعیین کننده مرتبه و جایگاهشون هست و هر چقدر ذهنیات

           ا رزشمندتر باشدجایگاه والاتر و شایسته تری نصیب ادم ها می شود

+نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت3:14توسط آوا | |


Night Melody Upload



چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت

ازمون تلخ زنده بگوری

چه بیتابانه تو را طلب می کنم

بر پشت سمندی

                     گویی

                             نوزین

که قرارش نیست

وفاصله

تجربه یی بیهود

بوی پیرهنت اینجا و اکنون کوه ها

در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر

حضور مانوس دس تو را می جوید

وبه راه اندیشیدن یاس رج می زند

بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی است

شعر از احمد شاملو امیدوارم بعد مدتها اومدم بتونم دوباره وبلاگو راه اندازی کنم



+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت3:35توسط آوا | |

واین روزم به پا یان رسید

              همچون دگر روزها

و از انتظار پا هایم سبز شده اند

              ودر چشمانم جوانه زده

نمی دانم با چه زبانی اواز غم ا نگیزین

               انتظارها را برات بخوانم

که زود تر بیایی وجاده ها شرمسارند از

                خبر همیشگی ادامه

 انتظار و تکرار دوباره کم کم دارم احساس

                می کنم که چرا ان

 قاصدک هایی را که می فرستادم دگر هرگز

                باز نمی گشتندحالا

 می فهمم که چرا هیچ قافله ای به سوی من پرواز نمی کند

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت5:56توسط آوا | |

یک ملا و یک راهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند

و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند ، سر راه خود دختري را ديدند

 در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد. 

وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد.

 راهب بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند.

آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند

. در همين هنگام ملا   كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:

« دوست عزيز! ما  نبايد به جنس لطيف نزديك شويم

. تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست.

 در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.»

راهب با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد

:« من دخترك را همان جا رها كردم

 ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»
 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت2:34توسط آوا | |

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت0:34توسط آوا | |

              
    
 بنام خدا

نامه ای از طرف خدا ... امروز صبح که از خواب بیدار

   شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف

  بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی

   که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که

 خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

 

   وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر

   می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من

   بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی

   منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک

   صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.

  خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن

   دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با

   خبر شوی.

  تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان

   می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم

   قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت

   می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم

   نکردی.

   تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای

   انجام دادن داری.

   بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم

   تلویزیون را دوست داری یا نه؟

  در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از

   روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر

   نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه

   انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه

   می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.

  موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به

   اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً

   به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من

   همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از

   آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو

   چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز

   منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از

   قلبت که متشکر باشد.

  خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته

   باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق

   تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

  آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟

   اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

روز خوبی داشته باشی ...  دوست و دوستدارت: خدا

 
 
  یادمان باشد زندگی را سخت نگیریم و قرار نیست تمام روز های  زندگی آن جور که ما می خواهیم باشند
 
 دلی پر از امید به خداوند و تنی سالم و زندگی شادی  داشته باشید
 
در پناه خدا

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت0:31توسط آوا | |

 
سازنده‌ترين كلمه گذشت است، آن را تمرين كن.
پرمعني‌ترين كلمه «ما» است، آن را به كار ببر.
عميق‌ترين كلمه «عشق» است، به آن ارج بنه.
بي‌رحم‌ترين كلمه "تنفر" است، از بين ببرش.
خودخواهانه‌ترين كلمه "من" است، از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه "خشم" است، آن را فرو ببر.

بازدارنده‌ترين كلمه "ترس" است، با آن مقابله كن.
با نشاط ترين كلمه "كار" است، به آن بپرداز.
پوچ‌ترين كلمه "طمع" است، آن را بكش.
سازنده‌ترين كلمه "صبر" است، براي داشتنش دعا كن.
روشن‌ترين كلمه " اميد" است، به آن اميدوار باش.
ضعيف‌ترين كلمه "حسرت" است، آن را نخور.

تواناترين كلمه " دانش " است، آن را فراگير.
محكم‌ترين كلمه "پشتكار" است، آن را داشته باش.
سمي‌ترين كلمه "شانس" است، به اميد آن نباش.
لطيف‌ترين كلمه "لبخند" است، آن را حفظ كن.
ضروري‌ترين كلمه "تفاهم" است، آن را ايجاد كن.
سالم‌ترين كلمه "سلامتي" است، به آن اهميت بده.
اصلي‌ترين كلمه اعتماد است، به آن اعتماد كن.

دوستانه‌ترين كلمه "رفاقت" است، از آن سوءاستفاده نكن.
زيباترين كلمه "راستي" است، با آن رو راست باش.
زشت‌ترين كلمه "دورويي"است، يك رنگ باش.
ويرانگرترين كلمه "تمسخر" است، دوست داري با تو چنين شود؟
موقرترين كلمه "احترام" است، برايش ارزش قايل شو.
آرام‌ترين كلمه " آرامش" است، به آن برس.

عاقلانه‌ترين كلمه "احتياط" است، حواست را جمع كن.
دست و پاگيرترين كلمه "محدوديت" است، اجازه نده مانع پيشرفت بشود.
سخت‌ترين كلمه "غير ممكن" است، وجود ندارد.
مخرب‌ترين كلمه "شتابزدگي" است، مواظب پُل‌هاي پشت سرت باش.
تاريك‌ترين كلمه "ناداني" است، آن را با نور علم روشن كن.
كشنده‌ترين كلمه "اضطراب" است، آن را ناديده بگير.

صبورترين كلمه "انتظار" است، منتظرش بمان.
قشنگ‌ترين كلمه "خوشرويي" است، راز زيبايي در آن نهفته است.
تميزترين كلمه "پاكيزگي" است...
رساترين كلمه "وفاداري" است، سر عهدت بمان.
تنهاترين كلمه "گوشه‌گيري" است، بدان كه جمع هميشه بهتر از فرد بودن است.
هدفمندترين كلمه "موفقيت" است، پس پيش به سوي آن...

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت2:12توسط آوا | |

برای گفتگوی تلفنی هم میتوانید به مدت

 تماس تلفنی صیغه بخوانید

 

 فكر كنم شنبه بود، ظهر تا خونه اومدم بی‌اختیار اول تلویزیون رو

 روشن كردم و بعد مشغول گرم كردن ناهارم شدم.

 داداشم هم سرزده آمد.

 ای بخشكی شانس! مگه می‌ذاره چیزی به من برسه!
داشتم آب غذا رو زیاد می‌كردم كه صداشو شنیدم:

- تو كه هر مزخرفی كه تلویزیون داشته باشه نگاه می‌كنی!
زنی مجتهده -در كانال دو- داشت به سوالات مذهبی جواب می‌داد.

 اتفاقا نه توجهی به حرفاش داشتم و نه از توی آشپزخونه تلویزیون

 معلومه كه نگاه كنم. فقط از روی عادت و اینكه صدایی تو خونه بیاد

روشنش كرده بودم.

برادرم رفت كنترل تلوزیون رو از روی میز برداشت كه یا خاموش كنه

 یا بذاره روی یه كانال دیگه كه ناگاه صدای دختری از تلفن تلویزیون

اومد كه از زن مجتهده می‌پرسید:

- مدتیه با پسری غریبه تلفنی صحبت می‌كنم. گناه نمی‌كنم؟

خانم مجتهده كمی روی صندلی جابه‌جا شد. چادرشو با انگشت

 اشاره بیشتر روی صورتش آورد و گفت:

- برای صحبت با مرد غریبه بهتره اول تماس یه صیغه

محرمیت به مدت طول مدت مكالمه با هم بخونید تا با خیال

 راحت راجع به همه چیز حرف بزنید. مثلا یه ساعت،

دوساعت یا بیشتر. داداشم ضمن ناباوری از چیزی

 كه می‌شنید، انگشتش روی دكمه‌ی كنترل خشكید و از

 خنده ریسه رفت... زن مجری هول شد. حرف گذاشت در

 دهن بانوی مجتهده:

- با اجازه‌ی پدرش البته!!

- خوب... بهتره پدر هم خبر داشته باشه.

صدای خنده‌ی داداشم دیگه تا هفت‌خونه اونورتر می‌رفت...

- و ادای دختری مذهبی رو درآورد.

   با صدایی زیر زنونه: الو حجره‌ی حاجی ترخان؟

 بسم‌الله‌الرحمان الرحیم، برای دو ثانیه صیغه‌ت می‌شم

 اصغر جیگر(صدای ماچ) ذلیل‌مرده، گوشی رو بده دست آقام.

سلام آقا جون! خواستم اجازه بگیرم برای نیم ساعت با پسر

همسایه اینوری صیغه‌ی تلفنی بشم؟ چی؟ نه بابا صبح صیغه‌ی

 پسرخاله محمد شدم. نخیر! بعدش همسایه‌ی اون‌وری بود!

حالا این‌وریه! روزی چند تا؟ مگه گناه كردم آقا جون؟ سنت

 پیغمبره! چی، زمان پیغمبر تلفن نبود؟ خوب مجتهدین رو

 برای چی گذاشتن؟ تطبیق

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت12:31توسط آوا | |

میدونی وقتی از من خواستی که به تو فکر کنم

دیگه داشتم از خودم خجالت می کشیدم

وبرای اینکه تمام مدت فقط وفقط به تو فکر

 می کردم نمی دونم باید این موضوع رو بهت

 می گفتم احساس می کنم که هیچ مردی

برای همسرش چنین نبوده که تو برای من

 هستی،بیابانی بزرگ بدون شکوفه های گل

 سرخ وظرفیت شادی من مانند دره ایی عمیق

 وتاریک در مقابل این سیل نقرگون،نمی دونم جای

شگفتی هست که گمان می کنم خواب می بینم

 واینکه باور ندارم البته نه تو را بلکه سرنوشت خودم را

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت10:38توسط آوا | |

بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.

ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.

-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.

-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.

بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!

پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟

پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.

بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!

پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!

ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.


يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.

پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.

پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .

-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.

-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .

وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.

گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگا
ه

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت23:37توسط آوا | |

به سلامتی

 



 

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت1:50توسط آوا | |