|
اگریک پاک کن بودم تمام بدی های دنیا رو پاک می کردم اگر جوهر قلمی بودم روی تمام قلب های دنیا می نوشتم زندگی یعنی دوست داشتن هم دیگه اگه مداد تراش بودم تمام مدادای دنیا رو برا نوشتن صداقت تیز می کردم اگردفتری بودم به همه ادما فقط اجازه می دادم خوبی ها رو روم یادداشت کنن اگر غلط گیر بودم بر روی کینه و نفرت ها خط می کشیدم تا هیچ وقت در دل ها راه پیدا نکنه
وقتی همه چیز غریب می شود
از دست های ماه بالا میروی دور می شوی از ادم هایی که نقش خود را فقط برای عشق بازی می کنند حتی کلماتی که روی کاغذ ردیف میشوند تازه یادشان می اید چقدر بدهکار چشمان تو هستند................ تازه به عرض خیابان رسیده ای همه کلمات را ردیف می کنی : کلمات بی پناهی که از چشم های تو رنگ و لعاب می گیرند اما باز هم مثل همیشه شعری ناتمام برایت باقی مانده است .............................
اب بود باد بود ساحل از اوازه دریا شاد بود یا که مثل من کسی در ساحل تنها نبود خانه ایی ساختم با شنه های نرم خانه ام چاه ودر دیوار داشت پشت بام وپله وانبار داشت با صدف یک حوض کوچک ساختم چند ماهی در ان انداختم ناگهان موج امدو خانه ی ارزوهایم ویران شد
کاش چون پاییز بودم پاییزی که برگ ها در ان کم کم زد می شدن امروز دلم گرفته باز هم مثل روزهای دگر که نا امیدی به دلم باز گشته نمی دانم کی این امید بار دگر به قلبم باز می گردد چه می شد اگر باز خوشحال میشدم مثل گذشته اه ای خدا چرا هر روز هر ماه هر سال این چینین در انتظارم می گذاری ایا منم از این زندگی سهمی ندارم اگر دارم پس کمکم کن جز تو کسی را ندارم پس در روزهای نا امیدی امیدی بده اه و باز هم اه از این ادم ها که فقط زمان یاس نا امیدی یادی از تو می کنن این بار هم مثل همیشه رو به سوی تو می کنم کمکم کن تنها تویی پنا هگاه من امروز از همه روزها غمگین ترم اما عشق تو مرا ارامشی ست
دریک شهر بازی پسرکی سیاه پوستبه مرد بادبادک فروشی نگاه می کرد که از قرارمعلوم فروشنده مهربانی بود بادبادک فروش یک بادبادک قرمزرا رها کردتادراسمان اوج بگیرد به دین وسیله جمعیتی از مشتریان جوان راجذب خود کرد سپس بادبادک ابی و همین طوربادبادک زردو بعداز ان یک بادبادک سفید را رها کردبادبادک ها سبک بال به اسمان رفتند واوج گرفتندو ناپدید شدند پسرک سیاه پوست هنورز به تماشای ایستاده بود و به یک بادبادک سیاه خیره شده بودتا اینکه پس از لحظاتی پرسید:اقا اگر بادبادک سیاه را رها می کردید بالا تر می رفت مرد بادبادک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان بادبادک سیاه را که گرفته بود برید بادبادک اوج گرفت و به اسمان رفت و بعد به پسرک گفت ان چیزی که باعث اوج گرفتن بادبادک می شود رنگ ان نیست بلکه چیزیاست که درون خود بادبادک قرار دارد .رنگ ها.........تفاوت ها..............مهم نیستند مهم درون ادم است چیزی که درون ادم هاست ا رزشمندتر باشدجایگاه والاتر و شایسته تری نصیب ادم ها می شود
چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت ازمون تلخ زنده بگوری چه بیتابانه تو را طلب می کنم بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست وفاصله تجربه یی بیهود بوی پیرهنت اینجا و اکنون کوه ها در فاصله سردند دست در کوچه و بستر حضور مانوس دس تو را می جوید وبه راه اندیشیدن یاس رج می زند بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی است شعر از احمد شاملو امیدوارم بعد مدتها اومدم بتونم دوباره وبلاگو راه اندازی کنم
واین روزم به پا یان رسید
همچون دگر روزها و از انتظار پا هایم سبز شده اند ودر چشمانم جوانه زده نمی دانم با چه زبانی اواز غم ا نگیزین انتظارها را برات بخوانم که زود تر بیایی وجاده ها شرمسارند از خبر همیشگی ادامه انتظار و تکرار دوباره کم کم دارم احساس می کنم که چرا ان قاصدک هایی را که می فرستادم دگر هرگز باز نمی گشتندحالا می فهمم که چرا هیچ قافله ای به سوی من پرواز نمی کند
یک ملا و یک راهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند ، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد. وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. راهب بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند. آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند . در همين هنگام ملا كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت: « دوست عزيز! ما نبايد به جنس لطيف نزديك شويم . تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.» راهب با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد :« من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»
مسافر تاکسی آهسته روی شونهی راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم…!"
نامه ای از طرف خدا ... امروز صبح که از خواب بیدار
شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف
بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی
که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که
خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر
می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من
بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی
منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک
صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.
خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن
دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با
خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان
می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم
قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت
می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم
نکردی.
تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای
انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم
تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از
روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر
نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه
انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه
می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.
موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به
اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً
به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من
همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از
آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو
چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز
منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از
قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته
باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق
تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟
اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
روز خوبی داشته باشی ... دوست و دوستدارت: خدا
برای گفتگوی تلفنی هم میتوانید به مدت تماس تلفنی صیغه بخوانید فكر كنم شنبه بود، ظهر تا خونه اومدم بیاختیار اول تلویزیون رو روشن كردم و بعد مشغول گرم كردن ناهارم شدم. داداشم هم سرزده آمد. ای بخشكی شانس! مگه میذاره چیزی به من برسه! - تو كه هر مزخرفی كه تلویزیون داشته باشه نگاه میكنی! اتفاقا نه توجهی به حرفاش داشتم و نه از توی آشپزخونه تلویزیون معلومه كه نگاه كنم. فقط از روی عادت و اینكه صدایی تو خونه بیاد روشنش كرده بودم. برادرم رفت كنترل تلوزیون رو از روی میز برداشت كه یا خاموش كنه یا بذاره روی یه كانال دیگه كه ناگاه صدای دختری از تلفن تلویزیون اومد كه از زن مجتهده میپرسید: - مدتیه با پسری غریبه تلفنی صحبت میكنم. گناه نمیكنم؟ خانم مجتهده كمی روی صندلی جابهجا شد. چادرشو با انگشت اشاره بیشتر روی صورتش آورد و گفت: - برای صحبت با مرد غریبه بهتره اول تماس یه صیغه محرمیت به مدت طول مدت مكالمه با هم بخونید تا با خیال راحت راجع به همه چیز حرف بزنید. مثلا یه ساعت، دوساعت یا بیشتر. داداشم ضمن ناباوری از چیزی كه میشنید، انگشتش روی دكمهی كنترل خشكید و از خنده ریسه رفت... زن مجری هول شد. حرف گذاشت در دهن بانوی مجتهده: - با اجازهی پدرش البته!!
- خوب... بهتره پدر هم خبر داشته باشه.
صدای خندهی داداشم دیگه تا هفتخونه اونورتر میرفت...
- و ادای دختری مذهبی رو درآورد.
با صدایی زیر زنونه: الو حجرهی حاجی ترخان؟
بسماللهالرحمان الرحیم، برای دو ثانیه صیغهت میشم
اصغر جیگر(صدای ماچ) ذلیلمرده، گوشی رو بده دست آقام.
سلام آقا جون! خواستم اجازه بگیرم برای نیم ساعت با پسر همسایه اینوری صیغهی تلفنی بشم؟ چی؟ نه بابا صبح صیغهی پسرخاله محمد شدم. نخیر! بعدش همسایهی اونوری بود! حالا اینوریه! روزی چند تا؟ مگه گناه كردم آقا جون؟ سنت پیغمبره! چی، زمان پیغمبر تلفن نبود؟ خوب مجتهدین رو برای چی گذاشتن؟ تطبیق
میدونی وقتی از من خواستی که به تو فکر کنم
دیگه داشتم از خودم خجالت می کشیدم وبرای اینکه تمام مدت فقط وفقط به تو فکر می کردم نمی دونم باید این موضوع رو بهت می گفتم احساس می کنم که هیچ مردی برای همسرش چنین نبوده که تو برای من هستی،بیابانی بزرگ بدون شکوفه های گل سرخ وظرفیت شادی من مانند دره ایی عمیق وتاریک در مقابل این سیل نقرگون،نمی دونم جای شگفتی هست که گمان می کنم خواب می بینم واینکه باور ندارم البته نه تو را بلکه سرنوشت خودم را
بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم. |
About![]()
سلام دوستان Archivesاسفند 1389بهمن 1389 آبان 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 Links
خوب ؤيستن |